تبلیغات
نیوان - گزارش برنامه دره کمجل تیرماه 91

طبیعت‌گردی با چاشنی هیجان

گزارش برنامه دره کمجل تیرماه 91

نویسنده :نوید
تاریخ:جمعه 13 مرداد 1391-04:15 ب.ظ

بالاخره بعد از 2 پیش برنامه آماده سازی و تهیه لوازم مورد نیاز، درساعت 10 شب پنج شنبه همه هشت نفر در ترمینال غرب حاضر شدند. به سرعت بارهای گروهی توزیع و چند نکته توسط سرپرست قهار گفته شد. بلیط برای ساعت 10:45 بود اما طبق معمول اتوبوس با 25 دقیقه تاخیر به راه افتاد. شاگرد شوفر جالبی داشتیم یه آقای مسن که اصولا اعصاب نداشت  اول مسیر اتوبوس چی ها توقف کردند و از یک وانت مقدار زیادی نون بار زدند. به نظر برای تامین نون در تعطیلات شمال بود. تا این‌جای کار خوب بود اما اولین مشکل درست در ابتدای جاده چالوس پیش اومد؛ بسته بود. به مرز کلافگی رسیده بودیم. تقریبا مطمئن شدیم امشب بعد از پیاده شدن خواب نخواهیم داشت به همین خاطر سعی کردیم بخوابیم (البته با وجود المیرا کار سختی بود ). ساعت 2 جاده باز شد و ساعت 4:30 از اتوبوس پیاده شدیم. تا نزدیکای 5 بچه‌ها به تعویض لباس و نماز و ... پرداختند و بعد آماده حرکت شدیم. اجازه بدید یکم به قبل برگردیم. برای رسیدن به ابتدای مسیر حرکت باید از روی پلی که در محل تاسیسات سد سیاه‌بیشه است رد شده و به امامزاده‌ای در اون سوی دره رسید وگرنه تنها راه عبور، سرازیر شدن بداخل دره بسیار پرشیب و کشیدن بالا از همان شیب خواهد بود. با وجودی که در دو بار گذشته موفق به عبور شده بودیم اما می‌دانستیم که اخیرا بدون مجوز این‌کار تقریبا غیر ممکن است. پس سرپرست بدنبال مجوز رفت اما به علت وجود دخترها در تیم، نامه از فدراسیون خواستند و مجوز ندادند در حالی که اگر برنامه پسرانه بود مجوز صادر می‌شد. در همین حال از یکی از دوستان فردی معرفی شد که مسیر دیگری برای رسیدن به امامزاده بلد بود. با صحبتی‌هایی که شد تصمیم گرفتیم مسیر جایگذین رو بریم. از این‌جا بود که سرازیر شدیم. ابتدا از پاکوب خوبی عبور کردیم اما زیاد نرفته بودیم که پاکوب تموم شد! طبق راهنمایی پاکوب باید تا کف دره ادامه می‌داشت. با هر سختی بود ( حتی درگیری با آب رودخونه فرعی) به کف دره نزدیک شدیم. من برای بررسی مسیر زودتر می‌رفتم. از کنار رودخونه چالوس که حجم آب زیادی داشت کمی تراورس کردم و از یم سنگ خیس گذشتم که راه عبور مناسبی پیدا کنم. حین برگشت برای ملحق شدن به بچه‌ها وقتی خواستم از سنگ خیس برگردم، ناگهان کمی لیز خوردم اما تونستم خودم رو نگه دارم. تو دلم یکم خندیدم به اتفاقی که در انتظارم بود  تو همین فکر بودم که باز پاهام لیز خورد. دیگه فایده نداشت و افتادنم حتمی بود. خودم رو به آب خروشان سپردم... آب با سرعت زیاد منو از یک پله 1 متری به پایین انداخت که بعد از غوطه ور شدن کامل باز به روی سطح آمادم و بعد از جند بار بالا پایین شدن به سنگ کنار رودخونه چنگ زدم و خودم رو بالا کشیدم. تمام هیکلم خیس شده بود. باتری موبایلم (که به فنا رفت) رو در آوردم و به این فکر افتادم که چجوری خودم رو به اونطرف برسونم. با صدا زدن نوید و رسیدنش کوله را براش پرت کردم و خودم دست به سنگ به بالاتر رفتم. اونجا به فکرم رسید که بچه‌ها به صورت تیرول با طناب از روی رودخونه رد بشن. روش خوبی بود و به نظرم برای بچه‌ها لذت بخش. به هر صورت دوباره همگی به سمت بالا حرکت کردیم و بعد از گذراندن یک شیب کذایی جنگلی به امامزاده رسیدیم. برای من سوال شد که این مسیر (که طی کردنش 4 ساعت به طول انجامید) چه برتری به دره نزدیک سد داشت که اون دوستمون اینو پیشنهاد داد. بچه‌ها اندازه بقیه مسیر تا اول دره کمجل، تا این‌جای کار انرژی مصرف کردند. پس از زمان اندکی که برای صبحانه صرف کردیم در ساعت 10 به سمت کمجل از پاکوب جنگلی حرکت کردیم. یک تراورس جنگلی زیبا. با گذر از کتل معروف قبل دره کمجل، ساعت 2 بعد از ظهر بالای گردنه بودیم. گردنه‌ای که بعدا بسیار خواستنی شد. در طول مسیر جی پی اس را خاموش کرده بودیم چون مسیر رو می‌شناختیم و قرار هم نبود ازش برگردیم. بعد از آن با سرازیر شدن به سمت ابتدای دره به آن رسیده و بعد از خوردن نهار و پوشیدن هارنس و مرتب کردن لوازم، در ساعت 4 بعد از ظهر (بسیار دیرتر از زمان متداول) دره نوردی را شروع کردیم. برای بدست آوردن حداکثر سرعت و همچنین هماهنگی مناسب به 2 تیم 4 نفره تقسیم شدیم که نوید و محسن و امیر و زینب در تیم جلو و بقیه با من در تیم عقب پیش می‌رفتیم. اولین آبشارها را که پیمودیم متوجه شدیم سرعت تیم کمتر از انتظار است و با این سرعت به موقع به کمپ نخواهیم رسید و حرکت در شب ضروری می‌نمود. در گذر از یک آبشار در حوالی تاریک شدن هوا برای سهولت کار بچه‌ها مجبور شدم کارگاه را عوض کنم و این خیلی وقتگیر شد. ازنجا به بعد جلوتر از تیم کارگاه میزدم و پیش می‌رفتم تا محل کمپ را بیابم. خیر تموم شدنی نبود. خیلی عقبتر بودیم. بعد از یک آبشار شبیه مار در دل سنگ، به این نتیجه رسیدم که ادامه مسیر مناسب نیست و در همانجا باید بیواک کنیم. جای خوبی نبود اما میشد در کنار رودخونه شب رو به صبح رسوند. منتظر بچه ها شدم که بیایند. اکثرن زیر فشار آبشار خیس میشدند و در اون لحظه اخرین چیزی بود که آدم می‌خاست. در این‌جا اتفاقی برای یکی از بچه‌ها افتاد و حالش به قدری بد شد که همه تیم برای کمک بسیج شدند. به فکر هر شرایطی افتادیم از جمله تیم امداد، حمل مجروح و .... . با وجودی که تا صبح میلرزیدم اما از فرط خستگی بی وقفه تا صبح خوابیدم. خوشبختانه صبح اوضاع روبراه‌تر شد و کل تیم (هر چند کند و ضعیف و با روحیه‌ای کم) به راه افتاد. در اولین آبشار روبرو که یک پله 4-5 متری بود با کنده شدن درخت کارگاه و سقوط کوتاه من و یکی از بچه ها ضربه روحی دیگری به تیم وارد شد. خوشبختانه آسیب جدی وارد نشد. آبشار بعدی را از بالای آن دور زدیم. دیگه به نزدیکای ظهر رسیده بودیم. اینجا بود که علت نرسیدن به کمپ را متوجه شدم. دیشب با وجود تاریکی از آبشار مار تا اینجا را به صورت دست به سنگ پیموده و برگشته بودم. کل این فرایند بیشتر از 10 دقیقه طول نکشیده بود. اما برای تیم این زمان به بیشتر از 2 ساعت کشیده بود که البته بخشی از آن مربوط به روحیه بچه‌ها بود. در هر حال ادامه این مسیر اصلا جایز نبود و در بهترین شرایط 3 روز دیگه زمان میبرد. تعدادی از بچه‌ها پیشنهاد فرار از دره از جنگل بسیار پر شیب را دادند. تصمیم آسانی نبود. اولا نمیدونستیم دقیقا به کجا خواهیم رسید. دوما مطمئن نبودیم که به دیواره سنگی نرسیم و بن بست نباشد. به سرعت شروع کردم به بررسی هرچی از توپوگرافی منطقه که در ذهنم بود. می دانستم به علت تراورسی که از بالای گردنه تا ابتدای دره، و حرکت در دره در جهت مخالف، شیب جنگلی تقریبا به گردنه می‌رسد. اما مطمئن نبودیم بینمان تپه‌های زیادی نباشد. با جمع بندی تمام این موارد سرپرست نتیجه گرفت که همین شیب را بالا رویم و از دره بگریزیم. تا تونستیم آب برداشتیم و با باز کردن هارنس و لوازم فنی حرکت کردیم و این دقیقا قبل آبشاری بود که از سمت راست آن راهی پاکوب مانند برای رسیدن به کارگاهش وجود دارد. کمی بالا رفتیم که به دیواره‌ برخورد کردیم. تو این مرحله تعدادی از بچه‌ها توهم (illusion زدند و دیواره سنگی رو به صورت خونه دیدند، آن هم با جزئیات کامل (از قبیل وجود صندلی فلزی سفید) . با کمی تراورس دیواره به سمت راست (جنوب) پس از صرف نهار از یک شکاف تیز ریزشی بالا کشیدیم و در دل جنگل به سمت شرق حرکت کردیم. در ساعت 6 بعد از ظهر مطمئن بودیم نمیرسیم پس تصمیم به کمپ گرفتیم. میدانستم که در مسیر درست هستیم اما نمیدونستم چقدر دیگه خواهیم داشت. از آنجا که موبایل در اینجا آنتن میداد شروع به بررسی این موضوع کردیم که از کسی بخواهیم با بررسی گوگل ارث ادامه مسیر را پیدا کند. دوست خوبمون علی بهی بهترین گزینه بود. در تماسی که داشتیم موقعیت خود را به علی دادم. علی بهمون گوشزد کرد که تنها 300 متر تا گردنه فاصله داریم. چون تیم خسته بود من و امیر با کوله به سمت بالا حرکت کردیم که اگر زود به گردنه رسیدیم با موبایل به سرپرست اطلاع دهیم و تیم هم بیاید. اما خیلی بیشتر از اونی بود که فکر میکردیم. به پایین برگشتیم. بچه‌ها برای کمپ به حد مناسبی زمین را تخت کرده بودند. علی باز تماس گرفت که احوال تیم را جویا شود. در اینجا ازش مختصات گردنه را گرفتم. درست بود 300 متر خطی به سمت شرق. پس از خوردن شام (جوجه ) کم کم به خواب رفتیم. صبح پس از خوردن صبحانه به راه افتادیم.راهی نبود که دیشب بسادگی قابل عبور باشد. درحالی که ذخیره آبمان تموم شده بود در انبوهی از مه به بالای گردنه رسیدیم. با وجود خستگی فراوان، از این‌همه زیبایی سیر نمی‌شدیم. آسمانی بس آبی و طراوت بهاری جنگل که در مه غوطه‌ور بود.. ازینجا به بعد فقط رفتن بود و دغدغه دیر نرسیدن. ساعت از 2 گذشته بود که به امامزاده رسیدیم و دیدن صحنه‌ای زننده از نهایت بی خردی مسئولین محترم مملکت عزیزمان. همین امامزاده ای که رسیدن بهش برای کوهنوردان ( که به جرئت کم ضررترین اقشارند) ممنوع است پر بود از ماشین‌های شخصی که حتی به قربانی گوسفند مشغول بودند. دیدن چنین برخوردی از مسئولین سد سیاه‌بیشه واقعا دردناک بود. این مملکت با وجو انسان‌هایی این‌چنین نفهم و بی شعوره که وضعش همینه. به هر حال راه افتادیم و دم نگهبانی گفتند شما اینجا چکار میکنید و زنگ زدیم پاسگاه بیاد و ازین مزخرفات. منم تو دلم گفتم باشه تو خیلی قدرت داری فهمیدیم. کاری نمیتونستند کنند گذاشتند رد شیم. اومدیم لب جاده جالبه که همون نگهبان اومد گفت دفعه بعدی منم با خودتون ببرید منم گفتم مارو راه بدین میبریمتون :D گفت منو ببرین راتون میدم. اینم قانون مملکتی که داریم...پس از کمی معطلی با 2 تا ماشین به سمت کرج و نهایتا تهران برگشتیم.

چند نکته:

1- در این برنامه فهمیدیم هیچ دره‌ای آسان نیست.

2- در پیمایش‌های گذشته دره کمجل برافروختن آتش در کمپ امری لذت‌بخش و بسیار آسان بود اما این‌بار به علت بارش‌های پیاپی روزهای گذشته و همچنین مه غلیظ که در دره بود آتش پا نمیگرفت و نتوانستیم آتش مناسبی در هر دو شب داشته باشیم.

3- دره نوردی مثل تمام فعالیت‌های فنی دیگر توانایی خاص خودشو می‌خواهد و زمان پیمایش بسته به تیم می تواند بسیار متفاوت باشد.

4- سرپرست برنامه رو تحسین می‌کنم که تصمیم‌های درستی گرفت و صبر بسیار زیادی داشت. ممنون

5- بچه‌های تیم صرف نظر از موارد کوچیک در مشکلات پیش آمده بسیار خوب عمل کردند و کلیت تیم انسجام داشت. از آن‌ها هم متشکریم

6- به عنوان مسئول فنی، لازم است بگویم که در زمان بندی و تخمین سرعت تیم در تمرینات اشتباه بزرگی مرتکب شدم. همچنین کارگاهی که کنده شد نتیجه اشتباه من بود در سنجیدن میزان استحکام آن (اگرچه اگر آبشار بلندی بود قطعا بیشتر توجه می‌کردم). از این بابت از همتون عذر می‌خواهم و خوشحالم برنامه به سلامت به پایان رسید.

7- فرار از دره کمجل تابحال گزارش نشده است و بعید می‌دونم کسی تا بحال این‌کار را کرده باشد. از این جهت یک کار نو انجام دادیم :)

8- جنگلی که پیمودیم (از دره تا گردنه) بسیار بکر بود و هیچ اثری از انسان در آن یافت نشد. به قول المیرا دیگه زیادی بکر بود 

9- از علی ب به خاطر کمک بسیار ارزنده و همچنین نگرانی که بابت تیم داشت سپاسگذاریم.

10- نمی‌تونیم بگیم جای دوستان تو این برنامه خالی بود. اما ما همیشه به یادتون بودیم و به آسایشی که داشتید حسودی می‌کردیم:) هر چه بود گذشت و برای ما تجربه بسیار ارزشمندی بر جای گذاشت.

11- منتظر نظرات سازنده و غیر سازنده شما عزیزان ( اعم از طنز، هزل، هجو، تمسخر، فکاهی، پیشنهاد و انتقاد) هستیم. تنها خط قرمز، سخن توهین آمیز به دیگران است.

 

هزینه برنامه:

غذای گروهی 48000
بیمه مسئولیت برای 8 نفر و3روز 38000
بلیط اتوبوس رفت 76000
ماشین برگشت 67500
وسایل استفاده شده در ترمیم کارگاه 3500
تنقلات برگشت 15000
استهلاک وسایل برای هر نفر 5000جمعا 40000

جمع هزینه:288000
هزینه هر نفر:36000

اعضا شرکت کننده:

نوید بیگی (سرپرست)

محسن مق

المیرا ح

میلاد ت

صمیم ب

زینب ر

امیر م

احمد قاسمی (مسئول فنی)

 

دوستدار همه شما

احمد قاسمی 

Nivan

Nivan

Nivan

 

 


 



نوع مطلب : گزارش برنامه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
chocolate
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 07:28 ب.ظ
I have been browsing online more than three hours today, yet I never found any interesting article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my view, if all site owners and bloggers made good
content as you did, the web will be a lot more useful than ever before.
امیر :)
یکشنبه 9 آذر 1393 11:44 ب.ظ
یادش بخیر :)
الی
دوشنبه 23 مرداد 1391 01:32 ق.ظ
واااااااای چقد ادرنالیییییییییییین !!!!!!!!!!تک خورااااااااااا!!!
اگه یه امدادگر با خدتون میبردین میشد بش اتکا کنییییید
ازون برنامه های خیلی خوب بوده خدارو شکر سالمین
پاسخ نوید : :)
Amad
سه شنبه 17 مرداد 1391 07:52 ب.ظ
چه برنامه‌ای بود.....
دمت گرم داش نوید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo